لیوان چای توی دستمه میرم پشت پنجره نگاه پرنده های می کنم که دارن ارزن های که براشون ریختم رو با اشتها می خورن، چشام خیره میشه به جای دور، میرم توی فکر، میگم من همین ها رو میخوام، همین مدلی که من رو به چالش می کشی، من همینطوری دوستت دارم، همینطوری که من رو گاهی وقتا تا مرز جنون فکری می بری، انگار یه چیزی هست توی همین بالا و پایین شدنها یه چیزی که من رو به خودم نزدیک می کنه یه چیزی که انگار باید باشه که دل کندن رو برای من مساوی کنه با جون کندن.
22:42
- پیام (0)
این درده، این مسئله، نمیدونم این غمه خیلی بزرگه برام، خیلی عمیقه، دلم نمی خواد در موردش با کسی حرف بزنم، حوصله ندارم توضیح بدم که چی شد و من چیکار کردم یا نکردم، یا اون چیکار کرد یا چیکار نکرد، اصلن کلمه ندارم براش از بس که بزرگه، از بس که برای من زیادی این غمه و درده، فقط دلم میخواد بدونی رنج دارم میکشم دقیقن از یکشنبه هفته پیش ساعت هشت و خورده ی بود فکر کنم، فقط بفهم یه حرفهای خیلی سنگین بود برام آنقدر سنگین بود که نتونستم هضم کنم و بفهم چرا زدی و چی شد که من گوش دادم بهش اصلن اون حرفها از جنس من نبود همین.
14:28
- پیام (11)
پاهام می لرزه نمی تونم برم.
20:44
- پیام (7)
به خیال خودم نشسته ام اینجا دستم را گذاشته ام زیر چانه ام هی هات چاکلت برای خودم درست میکنم و موسیقی های مختلف گوش میدم و هی به خودم دلداری میدم که همه چیز درست می شود، غافلم، غافلم که تا ما نخواهیم، ما ... یعنی من و تو... اگر بشود گفتش ما... من و تویی که نمیدانم دقیقن الان کجای ذهنت، زندگیت، قلبت،هستم یا نیستم. به هر حال غافلم که تا ما نخواهیم هیچ چیز درست نمی شود.. هیچ چیز تغییر نمی کند. هیچ چیز جایش عوض نمی شود..حالا اومدم اینجا بنویسم که به خودم یادآوری کنم من میخواهم.. تو رو نمیدانم بیا بهم بگو ...
14:01
- پیام (4)
وقتی به تو فکر نمی کنم انگار چیزی گم کرده ام و وقتی هم بهت فکر می کنم انگار چیزی گیر کرده تو گلوم. دیشب رفتم توی حیاط، زیر بارون. همین طور با خودم اسم ات رو صدا می زدم. چادرم خیس خیس شده بود. فکر می کردم اگه روزی بمیرم و تو خبر نداشته باشی چی؟ اگه زن کس دیگه ای بشم چی؟ کاش می تونستم دوست ات نداشته باشم. کاش توفانی می اومد و همه چیز رو با خودش می برد.

چند روایت معتبر/ مصطفی مستور
13:55
- پیام (4)
اگر توانستید به رنج یک نفر معنا دهید، رنج اش تمام می شود.

ویکتور فرانکل
09:30
- پیام (3)
گفتم برایم نامه بنویس.
برایم نامه بنویس و تعریف کن از زمزمه های که می کنی، وقتی در ترافیک هستی، وقتی صبح از خواب بلند می شوی، وقتی عصبانی می شوی، وقتی کلافه و دلتنگ هستی برایم بنویس، گفتم از زمانی بنویس که تنهایی میزنی زیر آواز، چه میخوانی، وقتی شبها به خواب پناه می بری، قبل از آنکه چشمهایت گرم خواب شود چه میگویی با خودت، گفتم برایم بنویس دقیقن چه می گویی زیر لب با خودت، چه واژه های را بیشتر بکار می بری، چه می کنی زمانی که نمیدانی این زندگی به کدام طرف تو را هدایت می کند. گفتم بنویس از وقتی که کسی را عاشقانه دوست داری و او تو را نمی خواهد، دقیقن همین را برایم بنویس چه حالی پیدا می کنی،از احساس ات بنویس و موجی از خواستنی که در وجودت ریشه کرده است را برایم بنویس.
00:43
- پیام (9)